چهارده ساعت یا بیشتر خوابیدم، ساعت دو بود که بیدار شدم، کنار خواهرم خوابیده بودم، دیشب ترسونده بودنم. با حرفای چرت و پرت. بابام کلی واسم توضیح داد، کلی حرف زد ولی آخر از همه گفت:«عجب تاجیـست این تاج الهی، بِنِه بر سَر برو هرجا که خواهی.» ولی بازم ترسیده بودم. عادت ندارم رو زمین بخوابم، بیدار که شدم بخاطر اینکه خیلی خواب بودم یا دوغ خورده بودم در حد یه بشکه یا خیلی خسته بودم یا چی دست و پام ورم داشت. خیلی زیاد. نمیتونستم حتی دستم رو خم کنم و همه هم خواب بودن. فقط بیدار شده بودم و در کمال مظلومیت گریه میکردم از درد! حتی نمیتونستم بلند شم برم دسشویی. به هر جونکندن و داغانیای که بود بلند شدم رفتم دسشویی، زهرا اومد. رفته بود دانشگاه جزوه نوشته بود.۱۷ صفحه تمام. با اون همه خستگی! ناهار کشیدم، میل نداشتم ولی خوردیم.
الان زهرا خوابیده، مثل بقیه. بمیرم خیلی خسته شد، ترکید واقعاً، یکم بخوابه بهتر بشه حالش.. من بیکارم فقط، رفتم پائین یکم آهنگ گوش دادم که صداش بقیه رو بیدار نکنه، خسته شدم برگشتم، دارم به دیشب فکر میکنم. دیگه نمیترسم. دیگه دلم گرمه.. ولی دیشب اصلا نشد بیدار بمونم که بخوام احیا بگیرم یا حتی واسه قرآن بهسر هم همه خواب موندیم، بسکی خستگی بود تو تنمون.
حالا دیشب که هیچی، ولی شب بیست و یکم هم حتی من اصلا گریهم نمیگرفت. تلویزیون نشون میداد که همه گریه میکنن، بابام گریه میکرد، مامانم رو نمیدیدم اون طرف نشسته بود ولی حتماً اونم گریه میکرد. من چِم بود؟ از اون شب خیلی حس بدی دارم، حس میکنم دیگه تموم شد، هی به خودم میگم بهار دیدی؟ دیدی هیشکی نموند برات؟ دیدی دیگه تموم شد حتی وقتایی که خدا رو داشتی؟ خاک بر سرت کنم چی موند برات؟ ها؟ هیچی نداری دیگه.. رو کی میخوای حساب باز کنی؟ به کی میخوای بگی "رفیق"؟ داری اصلا؟ خاک بر سرت همه چیزو گرفتی از خودت. هی خودمو سرزنش میکنم و هی ناراحتتر میشم، به همه حسودیم میشه، به همه..
یه بغض بدی تو گلومه که نه خالی میشه و نه تموم میشه که بره پائین یا هر چی. فقط اذیتم میکنه، عصن همون "بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است.." همون! همون!
پ.ن:
یه پسربچهای هست تو کوچه، داره با بغض داد میزنه رفتی رفتی!دیگه دوستت ندارم،تا آخرعمرم دیگه دوستت ندارم! بامزه میخونه، دوست دارم برم از پنجره ببینمش ولی حوصله ندارم. حوصلهی هیچی رو ندارم.
برچسب:
نویسنده: النا رضایی